X
تبلیغات
<. عاشق دلشکسته
عاشق دلشکسته

عشق داغیست تامرگ از یاد نرود

حس
حس می کنم قلبم مال خودم نیست
حس می کنم قلبم راجایی جا گذاشتم
حس می کنم ازهمون روز اول که قلبم دراین کالبد خاکی جاخوش کرد مال خودم نبود

آره قلبم همیشه برای تو بود
تویی که حس خوب بودن وحس عاشق بودن راازمن بردی
حالا بااینکه مراز یاد بردی ولی بازهم حسم می کنم که قلبم رابرای خودت نگه داشتی
خدا داند وهمه دانند که حسم به تو حس سرشار ازمهر ومحبت بود
 
خدایا بهش بفهمون که دوستش دارم واین دوست داشتن راباهیچ چیزی عوض نمی کنم وازدستش نمیدم

می خوام که دوباره حس باهم بودن را احساس کنم

احساس کنم که دنیا بااین بزرگی هیچ سدی برحسم نسبت او نیست

حس می کنم که دنیا دنبال ماست نه ما دنبال دنیا

نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 23:53 توسط شهاب| |

خواستم تنها باشم ودر تنهاییم به تنهایی دلم بی کسم فکرکنم

خواستم  که هیچ کس را راهی به قلبم ندم

اما نشد قلبم به تنهایی عادت نکرده بود

چونکه تورا دیده بود هوایی شده بود

پاهام به دستور قلبم شروع به حرکت به سوی خانه ای محبت کرد بود

در آن خانه ی محبت تورا دید دیوانه شد گفت بهم که عاشق شده

گفتم بهش محبتت رانثار کسی کن محبش رانثار تو کند

باورش شده بود که عاشق شده  وراه خودش را رفته بود

ما هم به دستور قلبمان شدیم عاشق  ودیدار بامعشوق  در دستور قلبمان  بود

خانه ای محبتمان پر ازصفا وصممیت شده بود

خدارا شاکر بودیم  که تنها نبودیم

اول خدا بود بعد معشوق قلبمان

اما نمی دونم چه شد که قلبمان نا آرام شد وبی تابی می کرد

آره معشوق دیگر معشوق نبود   اما قلبما ن هنوز عاشق بود

گفتم به قلبم  آره عزیزم رسم زمونه همینه دلی بدست آوردن ودلی شکستن

هر عشقی عشق لیلی ومجنون نیست

نه میدونم چه کردم با قلبم  که قلبم بامن این کارو کرد

که شدم تنها ی تنهاتر حتی ازقلبم

نالم زه خود و قلبم که با عث جوانه زدن عشق شد

اما نمی دونم  چرا با بی مهری  باعث شد جوانه ی عشق خشک شود


 

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 0:24 توسط شهاب| |

نشسته بودم روی صندلی ودستم وری چونه ام بود وداشتم بیرون رانگاه می کردم ر فته بودم به فکر وبی حس شده بودم بدجوری تو فکر بودم حس کردم چیزی ازجشمانم اومد بیرون وافتاد  روی دستم یه کم سرمو آوردم پایین دیدم یک قطره اشک بود که افتاده بود روی دستم یه نگاهی بهم کرد که دلم بدجوری تکان خورد بازم نگاهش کردم که دیدم دروجودش یه غمی بزرگ است گفتم چیه چته دیدم  داره گریه می کنه ومیگه قلبتو ببین چقدر دلتنگ وغمگین است خیلی بی تابی می کنه گفتم بزار توحال خودم باشم  اشک گفت نه اگر تو غمگین ونارحت باشی منم میشم مثل تو حتی از تو بدتر یه نگاهی به قلبم کردم  دیدم خیلی اروم وآهسته  تیک تاک می کنه  وکم کم داشت اه وناله می کرد  همونجا میخ کوب شدم سوزش شدیدی تمام وجودم رافراگرفت  گفتم به قلب نا آرامم  چه شد گفت شکستم بدجوری شکستم رفتم جلوتر ودستی برسروصورت قلبم کشیدم  گفتم نگران نباش من  در کنارتم گفت نه دیگه مگرندیدی  گفتم چیو گفت تمام وجودم را گفتم  هم دیدم وهم حسش کردم  گفت قلبم بیا نزدیکتر این بار رفتم  درعمق وجودش خدای من چه می دیدم  قلبم شده بود زخمی وزخمی تکه تکه بود وهرطرفش رانگاه می کردم  پرشده بود تصویری ازعشق گمشده ام  با اینگه ازاین عشق گذر کرده بودم واومرا رها گرده بود  ولی درقلبم تصویری از او وخاطراتش کشیده بودم همین باعث شده ب بود که از خودم وقلبم بی خبرباشم  وبه فکر اوبودم  وزندگی رابر خودم زجر کرده بود  بدون اینکه حرفی زده باشم آرو اومدم بیرون  وقتی بازم به قطره اشک چشم نگاه کردم دیدم بازم خیسه چشمش گفتم بازم چرا گریه گفت این گریه به خاطر خوشحالی خودم خودت است  حالا آروم شدم  می خوام بخوابم  گفتم باشه توبخواب ولی من تازه بیدارشدم
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 0:58 توسط شهاب| |

می خواستم که بانفس تونفس بکشم
می خولستم وقتی که نفس بکشم نفسم باشی
می خواستم  هروقت نفس بکشم نفسم راحس کنی که این نفس کشیدن  فقط به خاطر  نفس کشیدن  تواست
نه باشد روزی که به دون تو نفس بکشم
نفسم این را بدان که هرنفسی می کشم   برای نفس کشیدنت می کشم

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 0:9 توسط شهاب| |

وقتی با نفسهای تونفس می کشم
تازه نفسم بالا میاد وزنده میشم
نفسم بالا میاد وتازه زنده میشم
این عطر وبوی تن توهست که به من جون میده
وقتی کنارمی وقتی توآغوشمی وقتی پیشمی
تازه زنده میشم ونفس می کشم
وقتی که دیوانه توبودم تونستم جلوی خودمو بگیرم
بذار حالا که دیوانه ام وتوحال خودم نیستم
باهات بیام وازت جون بگیرم
وقتی که می دونم قلبم داره راه درستی رامیره
حتی اگه اون مسیر پیچ خم داشته باشه
منم باهاش می پیچم وراهمو ادامه میدم
وقتی که همه ی ذهن وروحم پراز حضور توهست
تنهایی چقدر بهم حس خوبی میده
وقتی تمام شب سر وهرآنچه درسرداشتم برقلبت بود
صبح حس می کنم مثل یک پرسبک شدم ودارم پرواز می کنم
تو ازکی اومدی وتوی چشمم خونه کردی
چراچشمام پر از حضور توشده وغیر ازتورا نمی بینه
دستامو بگیر ودوباره بهم بگوفقط برای تو هستم ومی مونم
می تونم نفس بکشم
وقتی که توآغوشمی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 0:10 توسط شهاب| |

پیش ازآنکه درباره زندگی
گذشته وشخصیت من قضاوت کنی
خودت را جای من بگذار
ازمسیری که من گذشته ام عبور کن
باغصه ها تردیدها ترسها دردها و
خنده هایم زندگی کن
یادت باشد
هرکسی سرگذشتی دارد
هرگاه بجای من زندگی
کردی آنگاه می توانی
درمورد من قضاوت کنی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 23:45 توسط شهاب| |

خدايا چرا تنهام
مگر خودت تنها نبودي اون روزهاي اول هيچ كس نبود خودت بودي خودت

تنها بودي وبه فكر دنيايي بودي كه آفريده بودي بازم خودت بودي با يك دنيا توخالي
ديدي كسي نيست  فرشته ها را آفريدي بازم احساس كردي در اين دنيا چيزي كم است ما انسانها را آفريدي كه دوست دار تو بودند
هميشه افتخار كردم كه بنده اي توام  تو اون بالا بودي وهرروز من وبنده هات راميديدي وبرما نگاه مهربان آميزي داشتي
نديدي كه بنده ات تنها هست دوست داشتم تورا ولي كسي ديگر هم را
دوست داشتم نمي دونستم كارم اشتباه است يا نه
ولي دلم با او بود دوستش داشتم بعد از تو اونم دوستم داشت ولي نمي دونم چرا هواي دلش ابري شد رعد برق عجيبي در دلش به پا شده بود
يه باره باران غم قصه را برمن سرازير كرد سيلي عجيبي در دلم به راه انداخته بود  كه داشت غرقم مي كرد كه به تو پناه آوردم
نمي دونم چرا اينجوري شد خودت گفتي صبور باش صبر كردم  ولي
اون صبر نكرد ورفت واين دفعه جدي جدي رفت حتي نگفت كه من رفتم
ومن ندانستم دليل رفتنش را گفتم كجا فقط نگاهم كرد رفت گفتم من يعني ازخدايم هم تنها ترم  بازم هيجي نگفت
اين بار حس تنها بودن تمام وجودم رافرا گرفت
چراوچراهاي ديگر درذهنم است كه چرا يار ياورم براي هميشه رفت
توبگو بهم چرارفت

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 0:59 توسط شهاب| |

ما احساسي كه  تو    قلبمونه بروز نمي ديم آرزوي تو داشتنه منه ومنم همين طورداستان چيه ما اينقدر غريب رفتار مي كنيم غافلگير كننده نيست كه عشق دركاره وتو قبلوش نمي كني وقتي دلامون ميگنند باهم باشيم وقتي ضربان فلبمان براي هم ميزنه پس مشكل چيه تنها شكايت من ازتو سكو تت است چيزي كه تودلته بروز ده رازي كه توقلبامون پنهانه بيا به تمام دنيا بگيم حالا كه با هميم اين فاصله چيه بهم نزديكيم ولي خيلي دور ازهم چرا هردومون ترسيديم چرا مردديم  باور نمي كنم جايي تودنيا به قشنگييه قلبامون باشه  بازهم سكوت اخر چرابه نظرم روياهام ازدست رفته به نظرم روياهام سردرگم شدن علاعم كم رنگي تومسيرم هست وقتي باهامي همه چيز به نظر زيبا مياداين سرزمين ازماه روشتن ميشه همه ردپاها به عشق ختم ميشه چطوري منظورم روبگم ؟كلمات يارييم نمي كنندحالا كه هم ديديم اهداف ديگه اي داريم چرا نبايد هيچ آرامشي توقلبامون  باشه من ديوانه ام  هميشه به فرمان قلبم گوش ميدم هرجا توباشي من هستم  هرچه توقلبمون هست بروز مي ديم
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 23:17 توسط شهاب| |

صدايي شنيدم  صدايي گرفته همراه با سوز بود
بلند شدم وبه دنبال صدارفتم يه دفعه صدا قطع شد
حيران وسرگردان بودم گفتم به خودم صدا صداي آشنايست
دوباره همان صدا با همان سوز بود دويدم  به گوشه ي باغ رسيدم
توراديدم كه گوشه اي نشسته اي وداري گريه مي كني گفتم چرا
گفتي تنهام  خيلي تهنام غمي بزرگ دارم دارم مي ميرم
گفتم مگه تنهايي سخته ديدم سرش رابلند كرد وباچشمي
گريان به هم نگاه كرد گفت آره
گفتم ديدي كه تنهايي سخته چه قدر گفتم كه تنهام به مان پيشم ولي رفتي
هيچ نگفت يه سكوت عجيبي حكم فرما بود بازم من شروع كردم
وگفتم توكه گفتي تنهايي رادوست دارم  چي شده كه احساس
تنهايي كردي گفتي دلم پريشان وحيران هست كه هم دردي نداره
گفتم من كه هم درت بودم چه درخوشي وچه دربدي ولي رفتي
گفت حالا دلم به دنبال دلت اومده
گفتم دلم اون دل قبلي نيست خيلي وقته شكسته
نمي دونم چگونه دوباره جمع جورش كنم دلم ديگر ......
خواست دستم بگيرد ولي قلبم گفت نه
گفتم به قلبم چرا گفت آرامم اين آرامش رادوباره ازم نگير
گفتم فرصتي دوباره بده تا باقلبم خلوت كنم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 23:10 توسط شهاب| |

کاغذ  دیواری های عاشقانه  -  www.pixnaz.ir

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 0:44 توسط شهاب| |

کاغذ  دیواری های عاشقانه  -  www.pixnaz.ir


برگرد وببين تنهاييم را كه خيلي بزرگه

برگرد ببين ........

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 0:43 توسط شهاب| |



کاغذ دیواری  های عاشقانه  -  www.pixnaz.ir

كجايي  عزيزم من ازدردي كه دارم به  كه  گويم سري ازعشق پرشور دارم به كه گويم دلي به ياد تودارم به كه گويم اينجا من مانده ام تنها به كه  گويم به جزبه يادت به دل يادي ندارم به كه  گويم به خلوتگاه دل من ناله دارم به كه  گويم جگر خونين مثل لاله دارم به كه  گويم چه گويم من زدرد وسوز جانم چه گويم من زپيداونهانم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 0:30 توسط شهاب| |

بازم تنها امان ازاین تنهایی نشسته بودم کنار درختی ودر تنهایی خود

تک تنها نشسته بودم وازتنهایارم داشتم گله می کردم تو هم چرا

تورابیشتر ازهمه دوست داشتم توچرامرا تنها گذاشتی مگر من

چه کردم باورم نمیشه که تومرافراموش کرده باشی آره خدای

خوب مهرابانم باتوهستم تنها می تونم پیش تو گله وشکایت کنم

آخرچرا این همه تنهایی ودرد فراق نصیب من شد یک باردیگردور

ورم رانگاه کردم هیچ کس نبود این بار به دورازچشم همه اشک تنهاییم

راریختم برزمین ناگهان دیدم زمین رنگش سرخ شد  گفتم چه شد ای زمین

ای تنها کسی که می تونم این جسم سنگین رابراوتحمیل کنم

گفت سرخی من از غم سنگین توست غم ودرت این قدر زیاد بود که

ازگرمایش تنم سوخت گفت نگران نبا ش خداباتوست گفتم خودم تنها

هستم هتی خدا مراتنها گذاشته گفت نه یه نگاهی به بالا کن

نگاه کردم دیدم آره خدا بالا سرم ایستاده وچترمهر محبتش رابرسرم

نگاه داشته تا گرمای خورشید برمن نرسد این باراشکم بیشتر

شد نه ازتنهاییم بلکه ازاین بود که تنها نیستم وخدا بامن بوده

ومن فکر نبودنش درکنارم بودو سرم راانداختم پایین وگفتم

خدایاشرمنده خدایا مراببخش که این گونه فکر کردم گفت خدای

مهربانم من همیشه باتوبودم ولی تو این قدر در تنهایت

گم شده بودی که مرا فراموش کرده بودی بلند شو وبگو خدایا به

امید تو حالا بلند بلند شدم واحساس خوبی داشتم که خدا بامن است

 دیگر نگران تنهاییم نیستم ویارحقیقیم رایافتم

حالا تورفتی به رو دیگر نگرانت نیستم خدا بامن است

خدایا دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 1:30 توسط شهاب| |

گریه کنید گریه کنید ای خاطرات گذشته ای خاطرات ازیادرفته جوانی

ای اشکهای پنهانی  گریه کنید عشق من رفت عشق من مرد

نمی توانم باورکنید هیچ نمی توانم  اورا خودش رانه همه آنچه اودر پریشانی نگاه پریشانش برای من وبالاتر ازمن  برای قلب دیوانه پرست من داشت فراموشش کنم

امشب هم مثل هرشب قلبم به یاد زندگی شاعرانه ای که باو داشتم همانطور ساده پی تابی می کنه از دور نمی دانم چقدر دوره ناله های سرگردان قلبم

 وجودم رابه لرزه انداخته نمی دونم جگونه کنترل کنم این سنگینی را برقلب تنهایم

آخر قلب زخمی من این جان صاحب مرده ام رابه لب مزار آرزوهای به خاک سپرده ام رسانید یک مشت اشک پراکنده درگوشه وکنار دیدگان شب زنده دارم بیداد می کنند مدتها با آهنگ پیانو ساکت ودرهم کوفته اشک میریزم آنوقت دلم می خواهد

فریاد بکشم فرمان دلم را انجام دهم آخ....آخ....چرارفتی چراتنهام گذاشتی

آخرقلبم گفت بسه ناله مکن اشک مریز دیوانه شدم مردم بیچاره شدم .....

گفتم ای قلب من خودت شروع کردی حالا پریشانم کردی میگی بسه آخر چرا

چرا



نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 1:50 توسط شهاب| |

سلام به تو
به نام تک خال خانه عشق درولایت پرشور عشق وعاشقی
سلام  سلام به تو که دین وایمان من هستی
سلام برتو که شور زندگی راازمن ربودی ومرادر یک دلواپسی قراردادی
سلام برتو که چون مرق عشق ازقفس دلم فرار کردی وآزادانه به پروازمشقولی
سلام برتو که تنها جاری کنده  خون سرخ رنگ قلب شکسته ام هستی
چه خبر ازاحوالات مرغ عشق درحال پرواز
سلام برتو که فکر آن نگاه غریب من نبودی چه معصومانه نگاه می کرد رفتنت را
کاش میدیدی که چشمم فقط به خاطر تو اشک می ریخت
سلام برتو که احساسی نسبت به توداشتم درک نکردی
سلام برتو که می خواستم تنهایهام راباتو تقسیم کنم
سلام برتو که می خواستم برمنبر مسحد هم از دوست داشتن نسبت به توحرف به زنم
سلام برتو که اگر کشتی یک بار می کشتی نه بازجروشکنجه
وای برتو ای عشق که اینگونه دامن می زند بردل تو که یکی بگیره
دست عشق را در حیرانی ودلواپسی ولی افسوس
راستی این همه سلام چرا حالا که رفتی
مگر دیوانه ای این همه سلام

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 0:56 توسط شهاب| |

خدایا.....
مراببخش به خاطر تمام درهایی که کوبیدم وخانه .

تونبود

الهی آفریدی رایگان روزی دادی رایگان

بیامرز رایگان که توخدایی

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 1:26 توسط شهاب| |

زندگی زنگ تفریح کوتاهیست.!؟

آماده باش زنگ بعد حساب داریم!؟

نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 1:38 توسط شهاب| |

گوش کن صدایم راولی نشنو
صدا صدای تلخیست
صدا صدای گرفته ایست
نگاه نگاه ترسناکیست
می خواهی بنگری بنگر آیا خودرا در آن حس نمی کنی
به لحظه های باهم بودن فکرنمی کنی که چه زود گذشت
بنگربه فاصله ها چه می بینی
جدایی می بینی
تنهایی می بینی
دوری می بینی
به نگرانی من فکر می کنی آیا نگرانی راهم حس می کنی
عشق راتفصیر کن تا به توانی با آن زندگی کنی
لحظه ها راقدر بدان که ما به آن زنده ایم
دوست داشته باش تنهایی راهردومان تنهایم
عشق راطلب کن که درزندگی حکم فرماست
دوست باش زندگی را چون قانون انسانهاست
به پرهیز از جدایی که تنها درد عشق است که درمان ندارد
پس دوست داشته باش کسی را که دوستت دارد

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 0:38 توسط شهاب| |

باورم نمیشه

باورم نمیشه که هنوز توباشی رازدارم باورم نمیشه که هنوز نشسته ام به پای تو نمیشه باورم که چشام رابه روی بدی هات بسته ام نمیشه باورم توچه کردی باقلبم نمی دونم خبر آوردن پیشت که من دارم  میام پیشت که پروازکردن راآغاز کردی ازبرای ماندن برای من

چه کارکرد این دل بادلت که رفتن را آغاز کردی

چرا آغازی دوباره برای پرواز دلم نکردی

چرا صبر برای باهم پروازکردن نکردی

چراصبربرای باهم بودن نکردی

چرا صبر برای باهم گریه کردن نکردی

چراصبربرای دلتنگیهام نکردی

چراصبر برای بیقراریهام نکردی

چراصبر برای نگاهام نکردی

چراصبر برای عشق پاکمان نکردی

چراصبرنکردی تا بهت بگم تمام داشته هام برای توبودعزیزم تنها کاری برام کردی آغازکردن مرگ بود

پس چرابرای مرگم هم صبر نکردی

این قدر دوری ازمن چرا

چرادوری را آغاز کردی

دلتنگی را آغاز کردی دلواپسی را آغاز کردی

گریه را آغاز کردی این همه را آغاز کردی آخر صبر نکردی چرا چرا وچراهای دیگر آخر چرا

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 1:39 توسط شهاب| |

قیامت

قیامت راباتوبودن دوست دارم

قیامت ر ابرای رسیدن  به تودوست دارم

قیامت رابرای تودوست دارم

قیامت من یک قدم بردار برای رسیدن به قیامت

نگو قیامت سخته

نگو قیامت بده

نگوقیامت رانمی خوام

نگوقیامت هرگز

اگر قیامت خواهد آمد تا تورا ببینم بگو بیاد به سراغم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 0:44 توسط شهاب| |

آهای ای دوست نه نه نکن که دوست داشتن عبادت هست وعبادت فرض

نه نه نکن که نه نه ی تو مرگ من است

نه نه نمی کنم ای یار من که نشوی مرگم مرگم مرگم

من توفضام من تو  هوام وقتی  توکنارمی  ویارمی

وقتی تو سینه ام هستی یک چیز میبینی عکست برقلم

وقتی که باد صدایت را بگوشم می رساند پرواز ازمن به سوی تو

نه باشد روزی که من تو کنارهم نه باشیم آن روز مرگ من است  پس نه نه نکن تا پرواز کنیم  من تو

من به کنارت من تو خانه ات من تودلت من تو وجودت از دل می کنم دعا برایت پس نه نه کن ای عشقم من ای یار همیشگی من  ای هوای مانده در گلویم

پس دعایت این باشد که باشیم من وتو با هم

اگر قسمت همین باشد که باشیم من تو به کنا رهم باشد روشنایی نصیبمان پس نذارآسمان و  زمین بهانه ای باشد برایمان

پس نه نه نکن ای تنها عشق مانده در قلبم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 1:21 توسط شهاب| |

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

 

خبرت هست که بدون روی توی روی دیدن خود وکسی دیگر راندارم

خبرت هست که دلم پیش دلت هست

خبرت هست که دلم بی تو بی تاب نا آرام هست

خبرت هست که امشب در این لحظه و این ثانیه و ساعت یادم یادت کرده است

خبرت هست که ازوقتی رفتی اشک چشمانم خون است

خبرت هست ازوقتی که صدایت نشنیدم نایی برای گفتن نیست

خبرت هست که دلم آن دل پرشور وسرحال نیست

خبرت هست که بعد ازرفتن عشقت عشق زدلم رفته است

خبرت هست که شیشه ای دل کوچکم چگونه شکسته است

خبرت هست که بعد ازرفتنت برمن چه گذشته است

خبرت هست که دلم هنوز به امید آمدنت است تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 1:47 توسط شهاب| |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 0:59 توسط شهاب| |

 

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

خاموشی من همیشه درگفتن بود اما حرفام همیشه در نگاهم بود اما تو خاموش بودی پس کوآن قلب روشن که ازش نور محبت می درخشید همیشه هوش هواسم در هوشیاری تو بود آن وقتی که من هنوز عاشق نبودم توبودی معشوق رویایی من لا لا لا یی این زنجیر عشق توست برگردن من هرگز نکش توآن را محکم تا نشود گردن کج تا نشود نفرتی ازمن برای زمین چون چشمم افتد به آن می خواهد گردن راست شود تا چشمم به آسمان باشد تا زه خدای خود ای نگاه من نگاه تورا خواهم ازش نه نگاه زمین را پس کو نگاهت

پس کو نگاهت

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 0:47 توسط شهاب| |


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 0:40 توسط شهاب| |

می خوام بگم ازدل افسرده ام

کمی با من مدارا کن که خود رابهتر بشناسم

من عاشق گمراه تورا پیدا کردم

توراازمن جدا کردنند

توراازمن راندند

نقش توراازدلم پاک کردند

تورا بردند تا ناکجاباد

اما می خوام بگم نمی خواهم بروم از پیش تو

نمی خواهم که به آرزویم برسم بی تو

من نه از برگم

من نه از شبنم

نه ازجنگل

نه از باران

نه آن رود خروشانم

من تنها باشم همپیمان تو

ای تو هرچند ساده ام من اما باتمام سادگیهام می خوام باشم باتو

باشد دستم دردردست تو

گر باشد دراه رسیدن تو دشواری سختی تلخی شیرینی بازم می خواد این دل تورا

نمی خوام زندگی کردن بی تو

نمی خوام درچشمانم صبح فردا راازدست بدم بی تو

همان صبحی که باشم باتو

آرزوی دیرینه ام این بود برای تو

که دلم باشد بادل تو

پس کی

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 1:34 توسط شهاب| |

خوش ان روزی که درکوی توبودم

سراپامحوآن روی توبودم

بهاران درکنارگل به سحر

همی مست ازتووبوی توبودم

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 0:56 توسط شهاب| |

نمی دونم فراموش شدن درد داشت

یا فراموش کردن

ولی فراموش می کنم فراموش شدنم را

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 1:52 توسط شهاب| |

اینقدر دلگیرو دلتنگی  که یهو بخودت میای

میبینی خیره شدی به یه صفحه ی بیجواب

اشکات سرازیرشدن

بعد باخودت فقط یه جمله میگی

اون همه دوست داشتن

آخرش چرا اینطوری؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 1:3 توسط شهاب| |

 

نیامدی عزیزم

مگرقرار نبود بیایی

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 23:30 توسط شهاب| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت